خرید بک لینک
دوستم دیروز رفت کانادا. من و گردآفرید از 11 سالگی همدیگه رو میشناختیم. تمام این سالها که بچهها تو مدرسه قهر میکردن، آشتی میکردن، اکیپ میزدن، تو ذهنشون گانگستر میشدن و علیه هم شورش میکردن؛ من و گردآفرید همیشه با هم بودیم و بعد از مدرسه هم با

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

یه احساسی درونم رخنه کرده که دقیقا نمیتونم توصیفش کنم. یه احساس لزج و خمیری، با رنگ سبز لجنی و ذراتی شن مانند درونش که صورتی چرکه. یه احساس کثیف و نچسب. دقیقتر بخوام بگم، احساس این که خودم کثیف و نچسب هستم. اونقدر نچسب که نچسب بودنم تجسم پیدا کرد

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

پسره تازه یک ساعته باهام آشنا شده، و هی بهم میگه «عزیزم» و «قربونت برم» و «فدات بشم». بهش میگم:« ببین من عزیز تو نیستم، من یکی هستم که تازه یک ساعته باهاش آشنا شدی، و به نظر نمیرسه که بیشتر آشنا شدنمون هم به رابطهی خوبی ختم شه.» و همین پسر شر

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

این موضوع من رو عصبانی میکنه که حتی در آشوب مطلق، با کمی دقت، بالاخره الگوهایی از راه میرسن. در واقع، این جمله به نوعی یک پارادوکسه؛ چون اگه الگویی وجود داشته باشه یعنی آشوبی وجود نداره. و همین منو عصبانی میکنه- که ما آشوب مطلق نداریم.

چطور یک گزاره میتونه انقدر آشنا باشه، انقدر طبیعی باشه، و در ذات ناممکن؟

دوازدهم اسفند ۱۳۹۹12:11 AMرندوم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

دوست دارم یک روز کاملا رها باشم. از قید پروژههام و کارهای دانشگاه بیام بیرون، از بند این بدن گوشتالو آزاد بشم، از دست این موهام که توی هم گره میخورن گرفته تا کتابهایی که سالهاست خریدم ولی هنوز فرصت نکردم مطالعهشون کنم. تمام اینها رو ترک کنم

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

عجبیه که امروز بی هیچ دلیلی یاد دختر مورد علاقهم زمانی که دبیرستانی بودم افتادم. دختری بود شیطون و بانمک، بسیار مهربون و خوشاخلاق و به طرز وحشتناکی زیبا. وقتی از پشت شیشهی عینک نگاهم میکرد، یا وقتی مقنعهش رو در میورد و موهای مجعدش نمایان میش

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

انقدر فشرده و دقیق برای آیندهم برنامه ریختم، که الان که به خاطر عید دچار فراغت شدم احساس میکنم دارم راهم رو اشتباه میرم! احساس میکنم باید برم تو یه دفتر دیگه کار کنم، و میدونم فقط یک هفتهی دیگه به غلط کردن میوفتم! اما واقعا از این احساس فراغت

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

داروگهای دیگه با تعجب بهم میگن که چقدر متفاوتم. ولی متفاوت هممعنی کمی مودبانهتر دیوانهست. در واقع من نه متفاوتم و نه دیوانه، من فقط یه کم رندومم.

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

دیروز با مادرم رفتیم یه دوری زدیم. همهی اونجاهایی که با افراد مختلف گز کردم رو این دفعه با مادرم رفتم. همهی اون جاهایی که کنار افراد مورد علاقهم پیمودم و کلی کنارشون سرخ و سفید شدم، این دفعه با حس امنیتی که مادرم بهم میده پیمودم و حس میکنم او

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 17:56

صفحه بندی